تبليغاتX
مترسک مزرعه ی خشک

 به نام خدای که ما را انسان آفرید ولعنت بر کسانی که مترسکمان کردند.

  ارزوی مردن برای یک مترسک شاید کاری محال است (اگر بگذارند).

 اما دوست دارم با تن بی احساسم مرگم را لمس  کنم..............

  دوست دارم صدای اخرین نفسهایم را که باتمام توان می زنم بشنوم .

تن نیمه گرمم را که دارد سرد سفت می شود لمس کنم. چشمانم که رو به سیاهی می روند ودنیای تاریک را ترک می کنند خود انها را ببندم. و موقعی که از شدت فشار دست پا می زنم انها را نگیرند نبندند تا خود انها را رام کنم. سرم را روی چیزی نرم نگذارند تا اخرین لحظه خاکی بودنم را احساس کنم. جسدم را داخل تابوت زندانی نکنندوبا زور روی شانهایشان نبرند تا        جایی که دوست دارم بروم (ازادی از تن و....).اما  پیش این جماعت(مترسک پروران) مرگ هم ارزوست.                     

                                                                    

+ نوشته شده توسط وکیل اژیده در جمعه یکم آبان 1388 و ساعت 11:8 |

امان از دست این مردم به ظاهر بزرگ که برای مردن از انها باید اجازه گرفت.

عمری توی این مزرعه ی خشک زنده بودیم گفتند تومردی .  مزرعه ی که کلاغ سیاه جرات نزدیک شدن به ان را نداشت کلاغ سیاهی که عمری ازقعر اسمان مرا دشمن می پنداشت.

با خود می گفتم خوش به حال شغالان که شب به دزدی می ایند. شب های که من می توانستم نفس بکشم ازادی را حس کنم وقتی که روز می شد باهمه دشمن می شدم . تو این مزرعه ی خشک من اسیر وصاحبانم زندگی می کر دند.  دوست داشتم ازادم کنند تا ببینم  ایا به جز من مترسکی هست یانه ولی وقتی صاحبانم باهم صحبت می کردند از مترسکهای زیاد ی می گفتند فکر  کنم ما همه مترسک باشیم. در کنار این مزرعه جغد پیر وگرسنه ای زندگی می کرد که شب ناله می کرد و روز هم جرات نزدیکی به مزرعه رانداشت . عمری ما را دشمن کرده بودند وخود دوست بودند.درمزرعه ی خشک من همه باید مثل شغالها باشند وگرنه از پاک بودن به جایی نمی رسند. اخرسر مترسک از ترس شبانه ی شغال ها با کلاغ سیاهه دوست شد

+ نوشته شده توسط وکیل اژیده در دوشنبه بیستم مهر 1388 و ساعت 16:48 |

به نام خداوند کویر.

سرزمین ستارها. سرزمینی که پرنده ی خیال رابه افق های

دوردست پروازمی دهد.

سرزمینی که با طبیعت خشن مامن مردمانی است که کار وکوشش

با خون انها عجین شده است.

سرزمینی که خداسراب را دران قرار داده است که ستارها از

کهکشانهای دوردست ان رادریایی از امید ببینند که با

تابش بران برخود ببالند.

کسی از کویر انتظارهمان استپ های خشک و وفادارش را ندارد

اما کویر پر ازلاله های سرخی است که احتیاج به ترحم ابرها ندارد.

ارامشی که تمام شب برکویر حکمفرماست همه ی موجودات این

سرزمین را به سکوت وامی دارد.

کویر با روزهای گرم وسوزان وشبهای ارام ونسبتا سرد مردمی

 راپرورش می دهد بسیار سخت کوش که طبیعت سخت کویر رابه

تسلیم وامی دارد وخشونت شتر را 

 

سرکوب وان را رام و به اطاعت وامی دارند.

در کویرخانه ها به هم چسبیده که دور واحه های کوچک را

احاطه می کنند محبت وصمیمیتی بین اهالی است که  تحمل رنج یک

 دیگررا ندارند همانند کویر صاف ساده وخاکی اند.                                                                                                                                                                                                

+ نوشته شده توسط وکیل اژیده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 23:2 |
 سراشیبی های تند خطرناک ودرختهای بلند قد بر افراشته دشتهای سبز بابوته های کوچک چشمه های ابی روشن با اب گوارا وبوی معطر کوهستا ن در تابستان همه را شیفته دیوانه می کند.کوهستان باظهرهای گرم وشبهای سرد زیبایی خاصی به فرد می بخشدکه شبانهای گله ها از ان لذت می برند.صبح وقتی که خورشید  سراز کوه بیرون می اورد  هر کسی کاری را اغاز می کند مثل اینکه عادت ندارند بیکار بنشینند یا به طور غریزی کار کردن مداوم با خون انها عجین شده است

 

.درفاصله ی کمی از کوهستان بیابانها وجود دارند که دیگر خبری از گله های گوسفند نیست دیگر گر جای لذت بردن نیست. به جای چشمه های پراب واحه های کوچکی وجود دارند که چشم های منتظربه ان مینگرند تا شاید خشک نشوندوبتوانند با ان روزگار بگذرانند.  گله های شتر در انجا طاقت می اورند که خشونت از چهره ی انها پیداست که انها هم راضی نیستن. درانجا استپ های کوچکی وجود دارد که غذای گله های شتر است . میگویندشبهای انجا زیباست اما برای ساکنان خسته ی ان هیچ لذتی ندارد.   

+ نوشته شده توسط وکیل اژیده در شنبه یازدهم مهر 1388 و ساعت 22:57 |

گاهی اوقات از اینکه عمری مثل مترسک بودم ناراحت می شدم.تنها دلخوشیم این بو د که یکی را می ترسوندم. اما حالا دیگه خسته شدم ازاینکه تو این مزرعه ی خشک تک  تنها بمونم .ارزو دارم روزی جان بگیرم وصاحبم را که عمری باتمسخر به من نگاه میکرد ومی گفت که این مترسک های ساده ترس ندارند بترسونم  

+ نوشته شده توسط وکیل اژیده در شنبه یازدهم مهر 1388 و ساعت 14:13 |